![]() |
![]() |
|
| زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد..دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه ی یک عمر بیابان دارد... |
|
جلوتر از من نرو ممکنه پشت سرت نیام پشت سرم نیا ممکنه راهنمای خوبی نباشم پس همیشه کنارم باش مثل یک ..........
|
|
لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم.
وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست
تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است
و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت
و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.
زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.
جان گفت که نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می
شنید
به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد ... خرید این خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟ لوئیز گفت : اینجاست ...
جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی
ببر...!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد
و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ...
خواربار فروش باورش نمی شد ...
مشتری از سر رضایت خندید ...
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ...
کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند
روی آن چه نوشته است ...
کاغذ لیست خرید نبود ... دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن " فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چقدر است .
دعا بهترین هدیه رایگانی است که میتوان به هر کسی داد و پاداش بسیار
برد |
|
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارندو تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد،گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها وتقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی ازفرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین م یفرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد باتعجب از فرشته پرسید:شما چرا بیکارید؟فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستندولی عد ه بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا |
|
جلوي آينه بشين خودتو تنها ببين.. از توي گلدون عشق هر چي گل مونده بچین..
از پشيموني بگو...از دل آزاري بگو..من ديگه كه رفتنيم...هر چي دوست داري بگو..
|
|
در زمانه ای که ...
سگها از گرگهی بیابان رشوه می گیرند... و مترسکهای مزرعه... با کلاغ های سیاه تو تبانی می کنند دیگر از تو... توقع وفاداری ندارم... |
|
yalda اگه كارم داشتيد love story |
| کاش لبخند ها پايان نداشت |
مي نويسم با ابرهايي كه ديگر بعد از ان جدايي همراه من بود .وقتي جملات زيبايی مي خوانم گاهي حقيقت را به خوبي لمس مي كنم و گاهي از خواندن حقيقت مي گريم ولي بعداَ مثل آسمان آبي پاك و بي كينه مي شوم .....
|
| پیوندهای روزانه |
|
من خیلی دوست دارم آرشیو پیوندهای روزانه |
| دل نوشته ها |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| به قلم |
|
یلدا love story |
|
RSS
|