![]() |
![]() |
|
| آنچه در بهار مست رویید..در قمار با پاییز رفت..چه خوب است ، داشتن چیزی برای باختن .. |
|
میخوام بهش بگم دوست من ما هردومون چیزی رو باور کردیم که نباید باور میکردیم... این واسم خیلی جالبه! یکی هست... یکی اون که من میشناسمش... یکی یه جورایی شبیه من با مشکلات من!!! چه بی کلاس!! نگو بی کلاس. اااا .. ok حالا چرا؟ چون کلاس به قیافه و لهجه و تیپ و خانواده و پول ... نیست! پس چرا توجیه نمیشم! دوست دارم قبول کنم که آره! ولی تو کتم نمیره! یکی رو بدون این خصوصیات تصور کن!! میکشی؟ نه میبرم!! لایت؟ سفید!! من هر روز بهش فکر میکنم. به چیزی یه جورایی بخش کوتاهی از زندگیمونو بهم پیوند میده! امشب رسید... عاشقه یه عشقه قدیمی شدن قشنگه؟؟؟ از 18 سالگی مثلا؟؟؟ نمیدونم! همین حدود...اولین کسی که پاش تو زندگیت باز شد دیگه! قبله کنکور؟ اه ..همش مقیاسه سنجشت شده درس و دانشگاه!! چه می دونم ..حالا فکر کن قبله یا بعدش! خوب نمیدونم.. ممکنه مگه؟؟ چرا که نه!! دوسش داشتی؟ خیلی... چی شد پس؟؟ کات شد! خوب؟ گناه داشت.. تو رفتی؟ اوهوم.. خوب؟ دیدمش!! کجا؟ اتفاقی... حالا برگشته...دلم لرزید..قلبم تند زد... گریه کردی؟ نه...شرمنده شدم.. ادامه بده! حاله همه رو پرسید...دعوام کرد که چرا پدر مادرت رو اذیت میکنی... مگه اذیت میکنی؟ آره!! اونا میگن البته! گفتم چی کار میکنی.؟! منتظر بودم بگه توی رابطه ام!! تنهام...تنهای تنها... برگشتم... اتفاقا این جمله رو امروز شنیدم: هر کسی کو دور ماند از اصله خویش... باهام میمونی؟؟؟؟؟؟ من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونم...از کارات خبر دارم..ولی میبخشم...یه بار دیگه امتحان کنیم؟ نه... خواهش میکنم. .. نه..نه .. نه.. گریه.. اشک.. بغض تا خونه.. من بخشیده شدم خدا نه؟؟ خدا: باید بیشتر سعی کنی! مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها مرا بپیچ در حریر بوسه ات... بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن... |
|
نمی دانم که در طرح بزرگ خدا من چه نقشی دارم و چه سرنوشتی؟ولی این قدر مطمئنم که بی هیچ نیست! "دکتر علی شریعتی" در گذر این لحظات پر شتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت.. دیگر حتی فرصتی برایم باقی نمانده است.. وگر نه چشمانم را می بستم و به اوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند : من تو را.. او را .. کسی را دوست می دارم.
(حسین پناهی) پ ن : ... خدایا منو ببخش... |
|
بعضی موقع ها فقدان یک چیزی که همیشه بوده ، آدم رو متوجه می کنه که چه ارتباطات قوی و مبهمی با اون داشته... بعضی موقع ها هم قرار گرفتن در یک موقعیت جدید، حسی رو در آدم به وجود می آره که براش تازه و غریبه.. دیوانگیت را نباید پنهان کنی. ... توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره .. هیچ وقت زیاد آرزوی چیزی نکنین چون ممکنه وقتی بهش رسیدین پیشیمون بشین . من به جادوی کلمات اعتقاد دارم..ولی نه..من شیاد نیستم..دیگه ازش استفاده نمیکنم.. از این کتاب فقط یه تیکه رو دوست دارم!! از اين شهرها آنچه بر جاي ميماند تنها باد است كه در لابهلاي آنها ميوزد.. خانه براي شكمپرست، شاديبخش است . اوست كه آن را تهي ميكند .. ما نيك ميدانيم كه رفتني هستيم و پس از ما چيز باارزشي نخواهد آمد و به هنگام زلزله-كه خواهد آمد اميد،كه نگذارم بر اثر تلخكامي سيگارم خاموش شود من،برتوات برشت، له شده در شهرهاي آسفالت دير زماني پيش از اين، در تن مادرم، از جنگلهاي سياه فرا آمدهام . "برتولت برشت " "ترجمهً:بهروز مشيري" منم یلدا .. |
|
چرا هیچ چیزی ابدی نیست؟؟ یا رومی روم..یا زنگیه زنگ.. من 1 روز خوشحالم..10 روز ناراحت.. واقعا خسته شدم از این حال.. روزهاي ساكن .. خاكستري، بي تلاطمي،بی آشوبي، بی هيجاني، بي هيچ ، بي هيچ كه مي گذرد ؛ آروم؛آروم و تكراري؛ اين بي خيالي ،گفتيد آخر ِخوشبختيست . فقط گاهي خوشبختي آزارم مي ده . نخ ِ بادبادك رو محكم بگير اما بزار بره . دور شه . دور ِ دور ِ دور... دلش هوا بخوره . اما نخش رو ول نکنیا! ديروز ، دست ِ يك مرد مي لرزيد ... دريا كه اين نيست . - غرق مي شي. ملالم مي دهد اين روزهاي ِخلوت ِ بي خطر ! - اسب كه اسم ِ دختر نيست!! حوصله نوشتن ندارم... |
|
آنچه انسانها را از پای در می آورد رنجها و سرنوشت نا مطلوبشان نیست بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است .. و معنا تنها در لذت و شادمانی نیست بلکه در رنج و مرگ هم میتوان معنایی یافت. "دکتر ویکتور فرانکل " دلیل این که آرومم امید لمس دستاته همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته |
|
صفحه نخست کارم داشتید؟ آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| زیاد دور نیست..اندیشه ی باران.. |
تنها یک چتر سکوت..
|
| به قلم |
|
یلدا love story |
| همیشه همراه های من |
|
آهوي خوشگلم عمو بهرام Angel یاداشت های شخصی یک دوست |
|
RSS
|